سه شنبه / ۲۶ خرداد / ۱۴۰۵
×

یک کارشناس حوزه زنان و خانواده در یادداشتی از تداوم فرسودگی روانی پس از جنگ و بازگشت اضطراب‌ها و تروماهای قدیمی در زندگی روزمره نوشت.

فرسودگی پس از جنگ؛ وقتی بدن و ذهن پایان اضطراب را باور نمی‌کند
  • کد نوشته: 106662
  • ۲۶ خرداد
  • 9 بازدید
  • بدون دیدگاه
  • یادداشت مهمان – محدثه چیذری، کارشناس ارشد مشاوره خانواده؛ مدتی است احساس می‌کنم چیزی در عمیق‌ترین لایه‌های وجودم در حال فروریختن است. نه یک غم معمولی، نه کسالتی که با چند ساعت خواب یا چند روز استراحت کمتر شود. غمی است که انگار در استخوان‌هایم جا گرفته است؛ سنگین، مزمن و بی‌انتها.

    از یک سو سایه جنگ هنوز از روی زندگی‌هایمان کنار نرفته است. صدای انفجارها تمام شده‌اند، اما بدن من پایان جنگ را باور نکرده است. اضطراب مثل مهمانی ناخوانده در گوشه‌ای از ذهنم نشسته و هر روز سهمی از توانم را می‌گیرد.

    جنگ به ظاهر تمام شده است، اما هنوز در درون بسیاری از ما ادامه دارد.

    از سوی دیگر، انگار تمام زخم‌های قدیمی‌ام بیدار شده‌اند. تروماهای کودکی، رنج‌های زندگی مشترک، ترس‌ها و فقدان‌هایی که سال‌ها به سختی زیر لایه‌های زندگی روزمره پنهانشان کرده بودم، حالا همگی با هم سر برآورده‌اند. گویی جنگ فقط زخمی تازه ایجاد نکرد؛ در تمام اتاق‌های بسته گذشته را نیز باز کرده است.

    بعضی روزها احساس می‌کنم فشار این همه درد در فَکم جمع شده است. دندان‌هایم را بی‌اختیار روی هم می‌فشارم. فکرم خسته است، دهانم خسته است، بدنم خسته است. انگار تمام وجودم ساعت‌ها زیر باری سنگین مانده و دیگر توان بلند شدن ندارد.

    سال‌ها پیش خواهر یکی از دوستانم، زنی جوان و سالم، شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد. هر بار که داستانش را به یاد می‌آورم، حس عجیبی در من شکل می‌گیرد؛ نه از سر عشق به مرگ، بلکه از سر خستگی. از خودم می‌پرسم چطور ممکن است انسانی این‌قدر خسته شود که آرامش را فقط در خاموش شدن کامل تصور کند؟

    این روزها عکس آدم‌ها را می‌بینم؛ خانواده‌هایی که دور یک سفره نشسته‌اند، در مهمانی‌ها کنار هم ایستاده‌اند و رو به دوربین لبخند می‌زنند. زندگی جریان دارد. می‌دانم که حق دارند زندگی کنند. می‌دانم شادی کردن جرم نیست. حتی می‌دانم هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای همیشه در سوگ و اضطراب زندگی کند. زندگی‌من نیز جریان دارد.

    اما با این حال رنج می‌کشم.

    نه از شادی آدم‌ها.

    از سرعت فراموشی.

    از اینکه برای بعضی‌ها همه چیز خیلی زود به یک خبر قدیمی تبدیل شد.

    گاهی با خودم فکر می‌کنم خون آن‌هایی که کشته شدند چه شد؟ آن کودک‌ها، آن مادرها، آن پدرها؟ آن‌هایی که نه نامشان در تاریخ می‌ماند و نه روایت زندگی‌شان جایی ثبت می‌شود.

    بیشتر از همه، از این رنج می‌کشم که آدم‌ها چقدر راحت برای مرگ و ویرانی توضیح پیدا می‌کنند. هر کس از جایی که ایستاده، روایتی می‌سازد که بتواند با آن کنار بیاید. یکی می‌گوید لابد ضرورتی بوده، یکی می‌گوید لابد هدف مهمی آنجا بوده، یکی می‌گوید حقشان بوده، یکی هم از هزار کیلومتر دورتر برای زندگی دیگران نسخه می‌پیچد.

    و بعد همه به زندگی خودشان برمی‌گردند.

    اما کسی مسئول سنگینی کلماتی که گفته نیست.

    کسی مسئول شب‌هایی که دیگران از ترس نخوابیده‌اند نیست.

    کسی مسئول کودکی که تکه تکه شده است نیست.

    گاهی احساس می‌کنم آدم‌ها مرگ را تا زمانی که به خانه خودشان نرسیده باشد، انتزاعی می‌بینند. انگار همیشه تصور می‌کنند فاجعه برای جای دیگری است، برای خیابان دیگری، برای خانواده دیگری.

    اما من آن روز فهمیدم مرگ چقدر می‌تواند نزدیک باشد. آن‌قدر نزدیک که میان بودن و نبودن فقط چند ثانیه یا چند متر فاصله باشد.

    شاید به همین دلیل است که دیگر نمی‌توانم با همان سادگی گذشته به جهان نگاه کنم. نه فقط به خاطر جنگ، بلکه به خاطر چیزی که جنگ درباره انسان‌ها به من نشان داد؛ اینکه بسیاری از ما تنها تا جایی با رنج دیگران همدلی می‌کنیم که نظم روانی خودمان به هم نریزد.

    راستش این روزها بیشتر از آنکه آرزوی مردن داشته باشم، آرزوی تمام شدن این حجم از درد را دارم. دلم می‌خواهد برای مدتی از زیر بار این همه ترس، مسئولیت، مراقبت، خاطره و اضطراب بیرون بیایم. دلم می‌خواهد بدنم دیگر این‌قدر در حالت آماده‌باش نباشد. دلم می‌خواهد یک شب بخوابم و برای چند ساعت مجبور نباشم نگران جنگ، کودکانم، آینده یا گذشته باشم.

    شاید نام دقیق این احساس، میل به مرگ نباشد. شاید نامش فرسودگی باشد؛ فرسودگی انسانی که برای مدت طولانی بیش از توانش بار حمل کرده است.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *