یادداشت مهمان_اباصلت غریب، دانش آموخته دانشگاه باقرالعلوم: بعضی انسانها بزرگ متولد نمیشوند؛ بزرگی را در مسیر بندگی، مجاهدت و خدمت میآفرینند. آنان نه با ثروت شناخته میشوند، نه با قدرت؛ بلکه با اثری که بر جان انسانها میگذارند، در تاریخ ماندگار میشوند.
داستان تو، از کاخها و تالارهای قدرت آغاز نشد؛ از خانهای کوچک و ساده در یکی از کوچههای قدیمی مشهد آغاز شد. خانهای که اگرچه وسعتش اندک بود، اما آسمانش به بلندای ایمان میرسید. دیوارهای گِلیاش شاهد نجابت بود، سفرهاش ساده بود، اما بوی عزت و قناعت از آن برمیخاست. پدری وارسته که دنیا در نگاهش ارزشی نداشت و مادری مؤمن که با آیات قرآن، روح فرزندانش را پرورش میداد؛ مادری که قصه پیامبران را نه از کتاب، که از عمق ایمان برایت روایت میکرد و نخستین جرقههای عشق به خدا را در جانت روشن ساخت.
کودکیات با زمزمه قرآن آغاز شد؛ نوجوانیات با درس، اندیشه و قلم گره خورد و جوانیات در جستوجوی حقیقت سپری شد. اما تقدیر الهی، تو را تنها برای نشستن در حجرههای درس نخواسته بود. روزی که بوی قیام در کوچههای ایران پیچید و فریاد مظلومیت از دل مردم برخاست، کتاب را بر سینه فشردی و پا در راهی گذاشتی که پایانش آسایش نبود؛ راهی که با زندان، شکنجه، تبعید، محرومیت و خطر آمیخته بود.
هر بار که درِ زندانی بر تو بسته شد، پنجرهای از امید بر دلهای مردم گشوده شد. هر تبعید، آغاز حضوری تازه بود و هر محدودیت، بهانهای برای روشنگری بیشتر. دشمن میخواست صدایت را خاموش کند، اما نمیدانست که صدای حقیقت، در دیوارهای زندان زندانی نمیشود.
تو خوب آموخته بودی که عالم دین، اگر درد مردم را نفهمد، تنها نگاهبان کتابهاست، نه وارث راه پیامبران. از همین رو، منبرت تنها جای بیان احکام نبود؛ مدرسهای برای تربیت انسان، سنگری برای دفاع از حق و پرچمی برای بیدار کردن وجدانهای خفته بود. مسجد، برای تو فقط محل اقامه نماز نبود؛ قرارگاه ساختن انسانهایی بود که بتوانند تاریخ را تغییر دهند. قلمت نیز تنها نمینوشت؛ راه میگشود، امید میآفرید و افقهای تازهای پیش روی نسلها ترسیم میکرد.
با پیروزی انقلاب، بسیاری گمان کردند فصل دشواریها به پایان رسیده است؛ اما برای مردان خدا، پایان یک جهاد، آغاز جهادی بزرگتر است. بار مسئولیت، هر روز سنگینتر شد؛ از روزهای پرالتهاب نخستین سالهای انقلاب تا آتش هشت سال دفاع مقدس، از مسئولیتهای بزرگ اجرایی تا سالهای طولانی هدایت و رهبری. امانتی بر دوش تو نهاده شد که جز با توکل بر خدا، صبر، اخلاص و اعتماد به مردم، نمیشد آن را به مقصد رساند.
با این همه، گذر سالها نتوانست سادگیات را دگرگون کند. همان خانه ساده، همان دلِ آرام، همان انس دیرینه با قرآن، کتاب، شعر، تاریخ و فرهنگ، همان نگاه پدرانه به جوانان، همان امیدی که در سختترین روزها از کلامت میجوشید، همچنان باقی ماند. هرچه جایگاهت بلندتر شد، فروتنیات عمیقتر و پیوندت با مردم صمیمانهتر شد.
شاید راز ماندگاری انسانهای بزرگ نیز همین باشد؛ آنان هرچه به قلههای مسئولیت نزدیکتر میشوند، دلشان بیشتر در کنار مردم میتپد و پیشانیشان بیشتر بر آستان بندگی خدا ساییده میشود.
زندگی تو، تنها شرح احوال یک انسان نیست؛ روایت نسلی است که برای عزت، استقلال و ایمان ایستاد. روایت مردی است که از خانهای کوچک برخاست، اما دلش به وسعت یک ملت شد؛ مردی که لحظهای از عمر خویش را برای آسایش خود نخواست و همه توان، اندیشه و جانش را در راه آرمانهایی نهاد که به آنها ایمان داشت.
بعضی انسانها با تعداد سالهای زندگیشان شناخته نمیشوند؛ با عمق اثری که بر دلها میگذارند، جاودانه میشوند. آنان به ما میآموزند که عظمت، نه در ثروت است و نه در قدرت؛ عظمت، در ایمان، اخلاص، استقامت، صداقت و خدمت بیمنت به مردم معنا پیدا میکند.
و این، قصه مردی است که زندگیاش از خانهای شصتمتری آغاز شد؛ اما قلبش به وسعت ایران و جهان اسلام تپید. مردی که نامش تنها در کتابهای تاریخ نماند، بلکه در حافظه نسلها، در دعای مادران، در امید جوانان و در دل مردمی که با او زیستند، خانه کرد؛ و این، همان ماندگاری است که نصیب هر انسانی نمیشود.




























دیدگاهتان را بنویسید