خبرگزاری مهر، گروه استانها: بعضی روزها، عقربههای ساعت جلو میروند، اما زمان در دل آدم از حرکت میایستد. تلویزیون روشن بود و مجری با چهرهای جدی، خبرهای لحظهبهلحظه را مرور میکرد. زیرنویسهای قرمز یکی پس از دیگری از پایین صفحه عبور میکردند و هر چند دقیقه، ارتباط زنده با خبرنگاری در نقطهای دیگر برقرار میشد. هنوز هیچکس نمیتوانست با قاطعیت بگوید چه رخ داده است، اما از لحن گوینده پیدا بود که صبح، دیگر شبیه هیچ صبح دیگری نیست.
کنترل تلویزیون در دستم مانده بود و نگاهم از صفحه جدا نمیشد. با خودم گفتم شاید چند دقیقه دیگر مجری خبر را تکذیب کند؛ شاید همه اینها سوءتفاهمی باشد که تا ساعتی دیگر پایان مییابد. اما هرچه زمان میگذشت، خبرهای تازه جای امیدهای کوچک را میگرفت.
همزمان، تلفن همراهم بیوقفه میلرزید. گروههای خانوادگی، دوستان و همکاران، هرکدام خبری را برای دیگری میفرستادند. بعضی پیامها از امید میگفتند و بعضی از نگرانی. هیچکس مطمئن نبود کدام روایت را باید باور کند. میان انبوه خبرها، تنها یک چیز مشترک بود؛ اضطرابی که از پشت صفحههای تلویزیون و تلفن همراه به دل مردم راه پیدا کرده بود.

آن روز، خیابانها شلوغ بودند، اما سکوت عجیبی میان آدمها جریان داشت. مغازهدارها بیشتر از همیشه به تلویزیونهای کوچک داخل مغازه چشم دوخته بودند، رانندههای تاکسی صدای رادیو را بلندتر کرده بودند و رهگذران، هر چند قدم یکبار، تلفن همراهشان را بیرون میآوردند تا شاید خبر تازهای منتشر شده باشد.
ساعتها بعد، با انتشار اطلاعیههای رسمی، انتظار جای خود را به واقعیتی تلخ داد. دیگر کسی دنبال شایعه نبود؛ حالا همه درباره مراسم وداع و بدرقه سخن میگفتند. از همان لحظه، در شهرهای مختلف زمزمهای مشترک شکل گرفت؛ مردم میخواستند در این بدرقه سهمی داشته باشند.
از انتظار تا آغاز سفر
روزها در انتظار خبر برگزاری آیین وداع و تشییع سپری میشد. مردم در شهرهای مختلف، هر یک به شیوه خود، اندوه و همدلیشان را ابراز میکردند؛ از حضور در مراسم یادبود و آیینهای سوگواری گرفته تا گردهماییهای مردمی که در آن، یاد و خاطره رهبر شهید گرامی داشته میشد.
سرانجام، با اعلام رسمی زمان و مسیر برگزاری مراسم، موج تازهای از آمادگی در سراسر کشور شکل گرفت. قرار بود مردم از شهرهای مختلف خود را به مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب برسانند و همین موضوع، مسئولان و گروههای مردمی را به تکاپو انداخت تا برای پذیرایی و خدمترسانی به مسافران برنامهریزی کنند.
گلستان؛ ایستگاه همدلی در مسیر مشهد
در استان گلستان نیز، که همواره یکی از مسیرهای مهم عبور مسافران و زائران بوده است، موکبهای بینراهی یکی پس از دیگری برپا شد. هیئتهای مذهبی، گروههای جهادی، خیران و داوطلبان مردمی، هر کدام گوشهای از کار را بر عهده گرفتند؛ یکی سماورهای بزرگ را آماده میکرد، دیگری دیگهای غذا را روی آتش میگذاشت، بانوان محلی نان تازه میپختند و جوانان، خودروهای عبوری را برای استراحت و پذیرایی راهنمایی میکردند.

از همان ساعات نخست، جاده رنگ دیگری به خود گرفت. بوی چای تازهدم، عطر نان داغ و سلام گرم خادمان، خستگی راه را از تن مسافران میگرفت و گلستان، پیش از آنکه مقصد باشد، به خانهای موقت برای رهگذران تبدیل شده بود؛ خانهای که در آن، مهربانی زبان مشترک همه بود.
ادای دین؛ روایت چهار همسفر از چهار گوشه ایران
خودرویی با شیشههایی پوشیده از گرد راه، آرام کنار موکب ایستاد. مردی حدود چهل ساله در را باز کرد، دستی به صورت آفتابسوختهاش کشید و همراه همسر و دو فرزند خردسالش از خودرو پیاده شد. خستگی ساعتها رانندگی در چهرهاش موج میزد، اما در نگاهش شوق رسیدن دیده میشد.
وقتی از مقصد سفرش پرسیدم، مکثی کوتاه کرد و گفت: از تنکابن راه افتادهایم. میخواهیم خودمان را به مراسم تشییع رهبر شهید انقلاب برسانیم. احساس کردیم اگر در این روز کنار بقیه مردم نباشیم، انگار بخشی از مسئولیت خودمان را نادیده گرفتهایم.
استکان چای را در دست گرفت و ادامه داد ایشان برای خیلی از ما فقط یک رهبر نبود؛ تکیهگاهی بود که در روزهای سخت به یادش دلگرم میشدیم. حالا که آخرین بدرقهاش فرا رسیده، دلمان راضی نمیشود در خانه بمانیم. آمدهایم تا ادای احترام کنیم؛ شاید این کمترین کاری باشد که از دستمان برمیآید.

چند قدم آنسوتر، مردی میانسال با لباس محلی روی نیمکتی چوبی نشسته بود. مسیر طولانی سفر، رد خود را بر چهرهاش گذاشته بود، اما صدایش استوار بود. گفت: از سیستان و بلوچستان راه افتادهایم. وقتی خبر مراسم اعلام شد، با خودم گفتم باید بروم. بعضی آدمها آنقدر در زندگی یک ملت اثر میگذارند که نبودنشان را نمیشود فقط از پشت صفحه تلویزیون تماشا کرد. باید رفت، ایستاد و با حضور، احترام را معنا کرد.
کمی بعد، مرد دیگری که لهجهاش نشان میداد از جنوب کشور آمده است، به جمع ما پیوست. لبخندی زد و گفت: من از بندرعباس آمدهام. راه طولانی است، اما بعضی سفرها با کیلومتر اندازهگیری نمیشود. آمدهام چون احساس میکنم باید سهم کوچکی در این بدرقه داشته باشم. هر نسلی به کسانی مدیون است که برای آیندهاش تلاش کردهاند و این حضور، برای من نشانه همان قدردانی است.
در همان لحظه، جوانی با کولهای بر دوش از اتوبوسی که تازه رسیده بود، پایین آمد. خودش را اهل آذربایجان شرقی معرفی کرد. هنوز خستگی راه از چهرهاش نرفته بود که گفت: تنها سفر میکنم، اما احساس تنهایی ندارم. از هر شهری که عبور کردم، دیدم آدمهایی هستند که مقصدشان یکی است. شاید هیچوقت همدیگر را نشناسیم، اما امروز همه همسفر یک راه شدهایم؛ راهی برای ادای احترام و قدردانی.
همه جادهها به مشهد ختم میشد
لحظهای بعد، هر چهار نفر دوباره راهی جاده شدند. خودروها یکی پس از دیگری از کنار موکب عبور میکردند و مقصد همه، شهری بود که قرار بود آخرین ایستگاه این سفر باشد. جاده، دیگر فقط مسیر عبور خودروها نبود؛ امتداد دلهایی بود که هر کدام با انگیزهای مشترک، راهی سفری شده بودند که برایشان معنایی فراتر از یک سفر معمولی داشت.






























دیدگاهتان را بنویسید